X
تبلیغات
رایتل

سنگ صبور
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند 
قالب وبلاگ

کارو

وکس هرگز نمیدانتد چها دیدم از این زندان
دراین زندان پستی که :
کسی دنبال مال است و گدایی واژگون در جوی
یکی دنبال شهرت دیگری از فرط تنهای به کنج خانه اش لرزان
یکی دنبال شهوت رانی بیجا و از فرط حقارت آنیکی بر میکشد فریاد
... عجب زندان زشتی هست دنیا
بیا ای ره گذر باز کن زنجیر از پایم که دیگر تاب زیستن را ندارم من
دراین دنیای محنت بار که میداند چه ها دیدم
دراین بنبست وحشت زا خدا داند من رمیدم
درگر سیرم
دگر سیرم از این زندان
ازاین زندان جان فرسا
از این دوران وحشت زا
نمی خواهم ! نمی خواهم که باشم من ؟



ادامه مطلب رو از دست ندی!

زنی از فرط بی پولی
گلوی کودکش را سخت میگیرد ومی گوید
که ای مادر که ای نو غنچه لرزان مکش فریاد غذایی نیست
خدا ما را زه خلقت نگون بخت آفرید ست ..؟
مکش فریاد تو ای کودک که دیگر آسمانی نیست مارا
درین ظلمت یکی از فرط دارای ....
نمیداند چها دیدند آنهایی که بیمالند
خداوندا:توای والا توی سالار ....!
بگو دیگر چرا من را نگون بخت آفریدی ؟
یکی در کاخ خود غرق به شادی
یکی در کنج ویرانه ای آهی.......
نگهای سرد به فرزندش و می گوید
در این ظلمت کده پاک باش ....؟
پسر گوید که ای مادر دگر پاکی ملاکی نیست !
اگر دارا شوم مادر .....
کسان در عین مکر وحیله ونیرنگ وپستی
سراشان تا زمین خاک قدمهای تو میگردد
اگر دارا خدا میزایید مارا
سگ ولگرد هم بستر نبود با ما
ببین مادر در این ظلمت
به دنبال خدایش هم نمیگردد سگ ولگرد .....؟
دگر چون بوف کور شب ها ....!
نبود این تن لرزانها
بس است دیگر ....
نمی خواهم که باشم من در این دنیا
دراین ظلمت سرای غم
خداوندا نمی خواهم !
نمی یابم دیگر عشق را ....
برو ای دیو رحمت
غارت گر جان ..؟
برو در فکر آنها باش که دلشان
ز مکرو حیله و نیرنگ سیاه است ...
تو که من را نگون بخت آفریدی
بپرسیدی !
که می خواهی که بیایی؟
بس است دیگر ودر آخر نمی خواهم که باشم من...
درآن دنیا ...
ببین گفتم نمی خواهم که باشم من
نه این دنیا
نه آن دنیا ........
اسم این شعر زندانی بنام زندگی است


[ یکشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ محمد امین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 93523